X
تبلیغات
دِت
یعنی دختر
hoறЭ × றЭ × Э-MAIL × Fr!ЭnDs × ᗩrCh!vЭ × ThЭறЭ By

 

هنوز هم گاهی همین طور است...!

پسر که باشی،از همان بدو تولد مورد توجه و زیر ذره بین خانواده هستی.آنکه ادامه دهنده ی نسل خاندان و نام خانوادگی و جاودان! کننده ی آن است،توئی.آنکه کسی نمی تواند روی حرفش حرفی بزند،توئی.عزیز کرده ی مادر و پدر،توئی.نگاه ها به سوی توست.هر گاه از هر چیزی دلخور و ناراحت شدی یا کسی اذیتت کرد،فورا به آغوش مادر یا به شانه ی پدر پناه می بری و برایشان درددل میکنی و راحت گریه می کنی.با بزرگ شدن و قد کشیدنت،مادر برای داماد شدنت روز شماری می کند و پدر جوانیش را در تو جستجو می کند.بالا رفتن سن و سالت،غرور مردانه ات را هم بالا می برد و دیگر به آن آسانی سر درددل برای پدر و مادر باز نمی شود.دیگر غرور اجازه نمی دهد که هر وقت خواستی جلوی انها گریه کنی و از ناراحتی هایت بگوئی.

ازدواج که کردی،امید ٍ زندگی ٍ پدر و مادری دیگر،می شود همراه تو.می شود همسر تو.می شود همراز تو.حالا یک نفر دیگر هم به افرادی که می توانی برایشان درددل کنی و مطمئن باشی که با تمام وجود به تو گوش می دهند و تو برایشان مهم هستی،اضافه می شود.حالا تو می توانی درددل هایت را،ناراحتی هایت را۷غرغرهایت را برای همسرت بگوئی.اما اشک های مردانه ات کمتر می شود.شاید یکی دو بار از کنترلت خارج شود و بی خیال ٍ غرور یا حتی خجالتی که پیش همسرت داری اشک هایت سرازیر شود،اما می دانی که حرفش پیش کسی گفته نخواهد شد.شاید نمی دانی که دیدن اشک هایت برای همسرت،نشانه ی ناتوانی تو نیست،که اگر می دانستی،بی خیال غرور ٍ دست و پا گیر،حال بدت را از او پنهان نمی کردی.آن وقت نتیجه ی حال بهترت را می دیدی.

 شاید یکی از معدود مواردی که سعی در پنهان کردن اشک هایت نداشته باشی،اشک شوق به دنیا آمدن فرزندت باشد.

پدر که شدی اما،قضیه کاملا فرق می کند.بنا به حکمی نانوشته،تو همیشه باید محکم باشی،استوار باشی،کم نیاوری،کوه باشی،تکیه گاه باشی و از همه مهمتر،همیشه باشی.فقط باشی!

حواست هست؟از آنها اشک هایت را پنهان می کنی.چون نباید ببینند پدرشان غم دارد،اذیت شده یا کم آورده.چون آنها باید به تو تکیه کنند.پس ندیدن ٍ ناراحتی هایت بهتر است.می گذاری حرف ها در دلت بماند تا آنها خیالشان آسوده باشد. تو قهرمان آنها هستی.چون بابا هستی.

حالا توئی که از دیدن دلنوازی دخترکت چشمانت برق می زند.از دیدن قد کشیدن پسرکت شاداب می شوی.حالا برای زندگی و آینده ی آنها در ذهنت نقشه می کشی.بریا انها تلاش می کنی.برای آنها هستی.حتی اگر تو را نبینند.اما از تو انتظار دارند که باشی،حتی اگر نتوانی!تو محکومی به بودن...چون پدری

می بینی ... ؟!

محکومیت همیشه بد نیست ...

 

 

 

                                 روزت مبارک بابای عزیز من

 


تـگ » بابا جون
جمعه سوم خرداد 1392 × 15:15 × lili ×


 

بچگیم توی خونه ای گذشت با یه حیاط بزرگ. وقتی کوچیک بودم فکر میکردم حیاطمون خیلی بزرگه اما بعد دیدم از کوچیک بودن ِ من بود که اونجا به نظرم خیلی بزرگ میومد. دو طرف این حیاط بزرگ هم پر بود از درخت.مامان میگه قبل تر ها تنوع درخت ها زیاد بود و کلی هم میوه داشتن، اما زمان من، تنوعشون کمتر شده بود.

هر سال،بهار که میشد،خونه پر میشد از بوی بهار . سرمست میشدیم از عطرش.شکوفه های سفید، لای برگ های سبز درخت ها عجیب خودنمایی میکردن و عطرشون تا چند تا خونه اون طرف تر هم میرفت.

خوشم میومد دونه دونه بهارهای سفید و خوش عطر رو جمع کنم، تو دست هام نگهشون دارم و بو کنم.

هر سال بهار رو با همین عطر سپری میکردم.عطری که تو تمام وجودم میرفت و کیف میکردم.

الان،چند سالی میشه که دیگه تو اون خونه زندگی نمیکنیم.اینجا نه از حیاط بزرگ خبری هست نه انواع درخت ها و نه از بوی بهار.اطرافمون هم بوی بهار نبود.دیگه کم کم داشت یادم میرفت که چطوری بود.

امسال اما به طرز عجیبی،بوی بهار بازم به خونه مون اومد.

وقتی پنجره اتاقم رو باز میکردم،از خونه همسایه بوی بهار میومد.وقتی از کنار پارک نزدیک خونه مون رد میشدم بوی بهار میومد.وقتی میرفتم خونه قدیمی بوی بهار میومد.

بعد از مدتها بازم بوی خوب بهار رو حس کردم،با تمام وجودم. و کیف کردم...

تو دستم که گرفتمشون ، تا چند ساعت بعد،هنوز بوی خوب بهار روی دستم بود.

و بوی عطرش وقتی توی  آب غوطه ور بود، کل فضای خونه رو پر کرده بود.

 

*  ایده آل رو شنیدید؟ شعر قشنگی داره به نظرم!

 


تـگ » روزانه
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 × 17:18 × lili ×


 

- حس لطیفیه وقتی تو یه راه داری جلوتر از من میری و به من که پشتت دارم میام میگی مواظب اینجا باش،اونجا رو بپا،... میبینم با اینکه مثلا قد کشیدم و به خیال خودم بزرگ شدم،ولی حواست به سربه هوا بودنم هست و هنوزم برات همون دختر کوچولو هستم که مواظب راه و قدم هاش هستی

- حس خوبیه وقتی تو اتاقم دارم یه آهنگی رو آروم زمزمه میکنم و حتی صداش تا دم در اتاق هم نمیرسه،بعد میام بیرون و میبینم یه طرف دیگه از خونه داری همون اهنگ رو زمزمه میکنی

- حس جالبیه وقتی هر دفعه یه چیزی از یادگاری های دوران بچگیم میاری و بهم نشون میدی،بعد دوتایی با هم میخندیم.نقاشیام،دست خطم،لباسام

 

هر روز، روز خودته

                                 روزت همیشه مبارک مامان مهربونم

 

 

* ادامه مطلب چیز خصوصی ای نیست،همینجوری براش رمز گذاشتم(آزار هم ندارم در ضمن)،هرکی هم بخواد بهش میگم رمزشو

 


تـگ » مامان جون
اِدامـــﮧ
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 × 15:50 × lili ×



روی تخت دراز کشیدم و دارم ویژه نامه عید ه.ج رو میخونم.کلا عادت دارم برای مجله خوندن دراز بکشم.هرچند به خاطرش هزار جور حرف و نصیحت شنیدم ، ولی اینجوری کیفش برام بیشتره.

اول که ویژه نامه رو دیده بودم ازش خوشم نیومد اما الان با اینکه فروردینم داره تموم میشه ولی هنوز دارم میخونمش.چند صفحه از این شماره ی مجله در مورد خوراکی هایی هست که سالهای پیش بودن و بعضیهاشون الان یا نیستن یا بین کلی از طرح ها و طعم های جدید گم شدن.اما هنوز هستن کسایی که به اونا وفادار مونده باشن.میرسم به "چیپس استقلال"...از همونا که تو یه پلاستیک بی رنگ و دراز بود و سرش هم یه مقوا منگنه شده بود و عجیب شور بود.همونی که مدتیه هوس کردم و الان نیست.هیچ وقت هم هیچ چیپسی مزه ی اون رو برام نداشت.همونطور که دارم میخونم به اینم فکر میکنم که بد نبود الان یه چیپس هم بود همزمان با خوندن مجله میزدیم تو رگ و بیشتر میرفتیم تو اون حال و هوا.بعد مثل این خانم معلم های بهداشت به خودم یادآوری میکنم که "عزیزم خوردن این چرت و پرت ها خوب نیست و برای سلامتی ضرر داره و تو خیلی وقته که از این چیزا نمیخوری" و خلاصه از این پیام های بهداشتی که ثانیه ای فلان قدر تو تلویزیون هزینه ش هست! اما خب این فقط یکی از اون نداهای گوش نواز! ذهنمه و بقیه ی ارکستر سمفونیک دارن کار خودشون رو میکنن و هرکی ساز خودش رو میزنه.خلاصه تصمیم میگیرم یه چیپس بهداشتی با رعایت تمام نکات ایمنی برای خودم درست کنم هرچند که شعار "هر چه کثیف تر خوشمزه تر" داره تو مخم خودش رو به در و دیوار میکوبه.این "استقلال" هم عجیب رفته تو مخم و انگار مزه ش اومده زیر زبونم.

میرم تو آشپزخونه و شروع میکنم به شستن سیب زمینی ها و بعد هم حلقه حلقه کردنشون به صورت خیـــــــــــــــــــلی نازک و ظریف.میدونم که طعم خوبی نمیشه ولی از هیچی که بهتره.مرحله ی بعد ریختن روغن توی ماهی تابه و بعدم سیب زمینی هایی هست که با هنرمندی هرچه تمام تر درستشون کردم.

میام توی هال و مشغول تماشای تلوزیون میشم که یهو بوی روغن درمیاد.حالم از بوش بد میشه.روغن کنجد جدیدی که خریدیم بوی بدی داره.با خودم میگم "بیا...اینم از رویای کودکیت" میرم تو آشپزخونه.یه نگاه که به ماهیتابه میندازم و قیافه سیب زمینی ها رو میبینم،به خاطر چنین ظرافتی یه ایول به خودم میگم و تصمیم میگیرم در آینده کارخونه چیپس سازی! راه بندازم (که خب البته این فقط یه تصمیم چند ثانیه ای هست).سری اول سیب زمینی ها رو که توی ظرف خالی میکنم و سری بعدی رو توی ماهیتابه میریزم،هنوز بوی روغن داره اعصابمو خورد میکنه.با بی میلی یکی از چیپس های دست ساز! رو برمیدام که ببینم چه طعمی داره.همین که چیپس مبارک توسط اینجانب خورده میشه، کم مونده که مثل جناب ارشمیدس فریاد "اورکا ... اورکا" سر بدم. طعم چیپس بچگیم.از اون بوی نا مطبوع چنین مزه ای رو انتظار نداشتم.خوشحال و خندان از این کشف! بزرگ، سری های بعدی هم سرخ و خورده میشه.

میرم ادامه مجله رو بخونم...

به این فکر میکنم که بچه های زمان ما با چه چیزهای کوچیکی یاد قدیما میافتن و با چه چیزایی خاطره دارن.


*ه.ج : همشهری جوان



تـگ » روزانه
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 × 14:11 × lili ×


 

دقیق نفهمیدم کی سال تحویل شد. فکر کنم از خستگی کارای خونه تکونی بود یا اینکه تا لحظه آخر داشتم اینور اونور بدو بدو میکردم که اینقدر سر سفره هفت سین گیج بودم و نفهمیدم چی شد؟ فقط یادمه از شنیدن صدای مجری که گفت "آغاز سال یکهزار و سیصد و نود و دو" تعجب کردم و گفتم "همین؟عید شد؟" و اینجوری شد که من هنوز تو خماری موندم که کلا چی به چی شد؟

بعد هم که ماراتن عیددیدنی ها شروع شد.بابا جان من به علت شرایط شغلیش که فقط چهار روز اول فروردین رو تعطیل بود و از روز پنجم باید می رفت سرکار، این عادت براش مونده که دید و بازدیدها رو توی همون دو سه روز اول انجام بده و ما هم دنبالش بدو بدو از اینور به اونور.بنابراین فرصتی برای در اومدن از گیجی برای اینجانب فراهم نشد.

امسال هم مثل سال قبل بحث بر سر تاریخ انقضاء عیدی ها کماکان ادامه داشت که باید تا زمان ازدواج باشد یا شاغل شدن؟

بعد هم که ماراتن زنگ زدن به دوستان در پیش بود که به علت کوچکتر بودن (از چند سال تا یک ماه) باید به همه ی دوستان زنگ میزدم.دارید اوضاع را؟

رفتن چند ساعته خارج از شهر و سرماخوردگی کل خاندان به ترتیب سن، یکی دیگه از تفریحات!!! سالم ما در تعطیلات بود.

عدم دسترسی چندین روزه و عدم اطلاع قبلی از این موضوع هم باعث شد که حتی نشه چند ساعت از این تعطیلات رو در نت تلف!!! کرد.

سیزده بدر هم با اینکه از قبل با بی میلی  رفتم اما خدا رو شکر جوری  که انتظارش رو داشتم نبود.

این بود انشای من در مورد "چگونه تعطیلات خود را گذراندید؟"

احساس میکنم بهار هنوز تو اتاقم نیومده!

دوستان ببخشید که نشد زودتر سال نو رو تبریک بگم بهتون

سال نو مبارک

یه سال توپ ِ توپ ِتوپ برای همه تون آرزو دارم.

 

پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 × 20:27 × lili ×


 

یادم نمیاد چه طور با هم دوست شدیم.خب البته طبیعیه که یادم نباشه چون برمیگرده به کلاس اول دبستان.

دوست شدیم و شدیم دو یار جدا نشدنی...تو مدرسه که مدام با هم بودیم،زمانی هم که تو خونه بودیم با هم تلفنی در حال صحبت بودیم.یادش بخیر که چقدر دعوامون میکردن که "شماها که امروز این همه با هم بودین دیگه چقدر حرف دارین با هم؟"

هرچند دبستان و راهنمایی با هم بودیم و دبیرستان به بعد از هم جدا شدیم و باز دوباره پیش دانشگاهی به هم رسیدیم و بعد بازم جدایی...ولی تا الان این دوستی مون ادامه داره...به علت گرفتاری های روزمره ارتباط کم شده ولی صمیمیت نه.

این چند روز (مخصوصا این دو سه روز) خاطرات اون سالها تو ذهنم مرور میشد.کاش بازم تکرار میشدن.اون سرخوشی ها ، اون خنده ها، اون دردودل کردن ها.

ما دوتا رفیق، اینقدر با هم بودیم که شبیه هم شده بودیم.

سه شنبه قضیه مهران یادم افتاد.اون گریه ها یادم افتاد.اینکه پشتت واستادم و ازت دفاع کردم یادم افتاد.اینکه نزدیک بود خدای نکرده به دوستیمون خدشه ای وارد بشه یادم افتاد.و خدا رو شکر که این اتفاق نیافتاد.

تو اون دوران بچگی ...

من و تو و میلاد و ارمغان و شهاب و شاهین و مجتبی و عمران و همه بچه های فامیلتون

چهارشنبه شب ۹/۱۲/۱۳۹۱...

من و تو و میلاد و ارمغان و شهاب و شاهین و مجتبی و عمران و همه بچه های فامیلتون و مهدی

چقدر خوشم میومد که میدیدم کنار هم شاد هستید

بهش گفتم مواظبت باشه

مواظب قدیمی ترین رفیق من

دلم میخواست ساعت ها بغلت کنم

عروسیت مبارک رفیق عزیز من

 

 

* میگم موافقین این دم عید به همدیگه "پیشنهاد های حال خوب کن" بدیم؟

چیزایی که بقیه هم بتونن تو ایام عید ازش استفاده کنن...مثلا کتاب یا فیلم!

خود من البته متاسفانه به علت تنبلی!!! مدتیه وقت نکردم فیلم ببینم

ولی خب اگه اهل شعر خوندن باشین میتونم شعرهای "حامد عسکری" رو بهتون پیشنهاد کنم.خودم هنوز کتابش رو (خانمی که شما باشی) نخوندم ولی اکثر شعرهاش حال آدمو خوب میکنه...

شماها هم از خودتون یا اطرافیانتون لطفا کمک بگیرید و یه چیزایی رو به من پیشنهاد کنین.ببینین من چه دختر خوبی هستم...نیگا

** توی پست نوزده بهمن راجع به برنامه مشاعره گفته بودم...متاسفانه یه سری ناهماهنگیا پیش اومد که احتمالا امسال نشه که بشه!باید بذارمش برای اون طرف سال...یادش بودم،ولی خب برنامه جور نشد.معذرت میخوام شدید

 


تـگ » دوستان
جمعه یازدهم اسفند 1391 × 2:12 × lili ×


 

دارم برای دوستم که اومده دیدنم چای میریزم که صدای زنگ در میاد.صداش میزنم که من دستم بند ِ و تو در رو باز کن.

بعد از چند ثانیه ،صدای خنده میاد.از آشپزخونه میرم بیرون و میبینم داره همونطور که به آیفون نگاه میکنه میخنده. تا منو میبینه میگه "بیا ببین.یا گداست یا دیوونه"و بعد،سینی چای رو از دستم میگیره و همونطور که میخنده میره تو پذیرایی.میرم سمت آیفون.میبینم بعععله...یک عدد مغز متفکر خاندان داره از اون طرف شکلک درمیاره.

گوشی رو برمیدارم و با عصبانیت میگم "صبر کن الان میام"

بدو بدو پله ها رو چند تا یکی میرم پایین و امانتیش رو میدم دستش و از شاهکارش باخبرش میکنم.بعد از وا رفتنش وسط کوچه و التماسش که هی میگفت "یه کاریش بکن"، با عصبانیت در رو میبندم و میام بالا.

تو راه پله،به این فکر میکنم که به چه جرات و امیدی میخواستم پیشنهاد ازدواج این بشر! رو به اون دختر بیچاره برسونم؟!

میرسم بالا...تا منو میبینه با دست اشاره میکنه سمت آیفون و باز میزنه زیر خنده .

میبینم عکس قیافه فوتوژنیکش هنوز هست.

از من به شما نصیحت ... تکنولوژی رو هیچ وقت جدی نگیرید!



 


تـگ » نانوشته
پنجشنبه سوم اسفند 1391 × 19:30 × lili ×


 

* دیروز بچه ها اومدن خونه مون و من برای اولین بار تنهایی و بدون کمک، میزبان ِمهمون بودم.

بابا میگه یا یه صندوق انتقادات و پیشنهادات باید بذاریم دم در که نظراتشون رو بگن یا شماره هاشون رو بده ماها زنگ بزنیم حالشون رو بپرسیم بعد از پذیرائیت... (ينى اينقدر به من اميد دارن ملت)

** شنبه عروسی عاطفه بود...متاسفانه خاطره خوبی از خودش برامون به جا نذاشت...!

*** سه شنبه؟ آرزوی یه زندگی فوق العاده رو از سه شنبه به بعد برات دارم...مهم اینه که خودت بخوای!

من همیشه هستم ... همینجاها

**** نفس امروز عمه ميشه ... مباركه نفسى دو روز دیگه که شبا نذاشت تو بخوابی عکسی از قیافه جذابت برام بفرست

***** چند وقت پیش جایی سوتی دادم (به طوری که دیگه کار از اینکه دوربین تعجب کسی رو بگیره هم گذشت!) برای یه سری از دوستام تعریف کرده بودم...اما باز یادم اومد...گفتم اینجا بگم تا بقیه هم مستفیض بشن...دیگه کاریه که از دستمون برمیاد.

- تو مطب چشم پزشک

دکتر (بعد از معاینه چشمم) : خانم شما مداد استفاده میکنین؟

من (درحالی که گیج میزنم) : بعله...درس میخونم!!!

قیافه مامانمو تصور کنین

خب چیه؟من حالم خوب نبود دیگه

نیس شماها اصن سوتی نمیدیـــــــــــــــــــــــــــــن؟

کسی سوتی خواست میتونه بگه...یه کم حالمون عوض بشه

 


تـگ » بی برچبس
جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 × 15:4 × lili ×


 

۱. سلاملکم

۲. ممنون از همه عزیزانی که تو این مدت به یادم بودن و من رو با محبت هاشون شرمنده کردن. ببخشید دیگه شرمندهعروسی بچه هاتون جبران کنم

۳. تو این مدت که نبودم این جناب! بلاگفا گویا طبق معمول قاط زده و آنچه نهان بود رو عیان کرده! منم الان نمیدونم این کامنت هایی که برام گذاشتین کدومشون خصوصی بوده کدوم نه!کدوم رو تایید کنم کدوم نه! بعضی ها علائم خصوصی بودن رو دارن خب ... خلاصه که ما مانده ایم که چه کنیم؟نمیدونم هنوزم بلاگفا همونجوری هست یا نه. فقط پیشنهاد میکنم از این به بعد توی خود ِ کامنت ، یه کلمه ی "خصوصی" بنویسید که به بلاگفا رو دست بزنیم

۴. خوبین که؟ منم هی ...

۵. رفتیم کیک خوردیم اومدیم

۶. دلم بازی وبلاگی میخواد،یکی یه کاری کنه خب!

۷. دلم قرار وبلاگی هم میخواد...کسی کاری نکنه چون نمیگم کجام

۸. یه کاری میخوام انجام بدم اینجا ( توضیح میدم خدمتتون) اگر کسی دوست داشت میتونه شرکت کنه

۹. یه برنامه مشاعره هم  داریم (مشاعره طنز!) اونم بستگی به علاقه شماها داره

۱۰. خب به طور رسمی بازگشتمان را اعلام میداریم.باشد که دیگر از این مسائل پیش نیاید

 


تـگ » روزانه
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 × 23:59 × lili ×


 

خیلی بد ِ که آدم پیش عزیزترین افراد زندگیش شرمنده بشه

بد ِ که آدم به این نتیجه برسه که چقدر از خودش بدش میاد

بد ِ که نا امید بشه

بد ِ که تو این سن افسرده بشه

من این بدی رو دارم

بد ِ که دارم

ولی دارم

نمیخوام داشته باشم

ولی دارم

 

یه مدت (بیشتر از چند روز) نیستم

نه اینکه خاموش باشم یا جای دیگه ای باشم

کلا در دنیای مجازی نیستم

ببخشید که من هی ناراحتتون میکنم

دختر بدی شدم

 

میشه برای آرامش این دختر بد دعا کنید لطفا؟

دعا کنید با سربلندی برگردم

با یه تصمیم درست

 

ممنون

 

دوستتون دارم

همه تون رو

باور کنید

 

مواظب خودتون باشین

 

فعلا ...

 


تـگ » دیوانگی
سه شنبه سوم بهمن 1391 × 16:38 × lili ×


Daisypath Happy Birthday tickers