دِت
یعنی دختر
خیلی از ما به یه جایی، افرادی یا مثلا یه تاریخ خاصی تعلق خاطر داریم. گاهی اوقات حتی دلیل اصلی و محکمی هم براش نداریم؛ ولی دوست داریم اونجا باشیم، با اون آدمها صحبت کنیم یا توی اون روز خاص یه کار ویژه انجام بدیم. به طرز عجیبی دلم برای اینجا تنگ شده چند وقت پیش داشتم به این موضوع فکر میکردم که اگه یه روزی دیگه توی این دنیا نباشم، دوستهایی که فقط در دنیای مجازی باهاشون در ارتباطم چطور خبردار میشن؟ دیدم خب توی اینستاگرام یه چند نفری هستن که در عالم حقیقی هم گاهی از هم خبر داریم و اونا حداقل یه خبری به بقیه میدن. فیس بوک هم که هیچی... یاد اینجا افتادم کسی از وجود اینجا خبر نداره پس نمیتونه بیاد بگه "آی مردم... فلانی دیگه نیست!" پس کسی اینجا متوجه نمیشه. بعد یهو به خودم اومدم که آخه دختر! اصلا کسی اینجا نیست که تو رو بشناسه و براش مهم باشه. در نتیجه خیالم از بابت اینجا هم راحت شد. گویا من اصلا برای نگران بودن زاده شدم برای بعدش هم باید از الان نگران باشم. گرفتاری شدیم...
اینجا هم برای من همینطوره. تعلق خاطری که به اینجا و خاطراتی که ازش دارم، باعث شده با وجود این همه شبکههای اجتماعی و حتی افراد جدید، اینجا یه ستاره گوشه اسمش داشته باشه که نتونم ازش دل بکنم.
نمیدونم دقیقا چرا و به چه دلیل خاص تصمیم گرفتم بیام و یه صفحه از هزاران صفحه وبلاگهای اون روز رو برای خودم کنم ولی این برای منی که کلا اهل اینجور جاها نبودم تصمیم عجیبی بود.
خیلی طول نکشید که وارد فضا و با آدمهایی آشنا شدم که حالا و بعد از گذشت بیش از ده سال، میتونم بگم یکی از بهیادموندنیترین دورانهای زندگی من بود.
به پیامها و خاطرات قدیم که نگاه میکنم، من فقط چند ماه کنار اون آدمها بودم. هر روز، روزی چند بار و حتی توی ساعتهای نامعمول زندگی روزانه، از هم خبر میگرفتیم و با هم صحبت میکردیم.
الان که با جزئیات بهش نگاه میکنم، ما تقریبا هیچ کدوممون شبیه اون یکی نبود. از نظر سن و سال، دغدغههای فکری، موقعیت زندگی، جنسیت، و حتی یه سری از راه و روشها و تفکرات و اعتقادات هم با هم متفاوت بودیم؛ اما وقتی با هم صحبت میکردیم، هیچ کدوم از اون تفاوتها به چشم نمیومد. بارها پیش اومده بود که دیگرانی که از بیرون به اون جمع نگاه میکردن، نمیتونستن کنار هم بودن ما رو با وجود اون تفاوتها درک کنن ولی برای خودمون اصلا مورد عجیبی نبود.
چی بود که ما رو کنار هم نگهداشته بود؟
اون موقع تقریبا هیچ کدوم همدیگه رو ندیده بودیم، نمیدونستیم طرف مقابلمون چه شکلیه، کجاست، (حتی توی یه سری از موارد) سن و سال و اسم واقعیش چیه.
شاید یکی از رمزهاش همین بود؛ ما وارد جزئیات زندگی همدیگه نشده بودیم و این باعث شده بود حرفهای طرف مقابل رو با قلبمون بشنویم و از قضاوتهایی که گاهی ناخودآگاه توی ذهن آدمها شکل میگیره دور باشیم. برای همین کم کم اعتماد و صمیمیت بینمون بیشتر شد و حتی گاهی به دیدار حضوری هم رسید.
بعد از گذشت این همه سال، بجز یک نفر (اونم فقط در حد دیدن عکس و شنیدن صدا)، هیچ کدومشون رو ندیدم، اما اگر بگم بعد از این همه سال بیخبری، هنوز یه گوشه از فکرم پیش اوناست، دروغ نگفتم. یهو تو زندگی عادیم، یاد اونا میافتم؛ مثل اون روز که توی عروسی، گفتم اون خانومه که اونجا نشسته و داره منو نگاه میکنه نکنه مریم باشه، یا اون دفعه که توی تجریش فکر میکردم کدوم یکی از اون خانمها میتونه صبا باشه، اینکه اگه یه روز برم شیراز دوست دارم سوگل رو پیدا کنم و ببینمش، یا فلان اکانت توییتر چقدر بهش میاد برای مامان تربچه باشه، یا بانو تو کرمان که من نفهمیدم چطوری چند ماه توی جمع شلوغ ما ساکت موند و صداش در نیومد و چه خوب شد که خودش رو معرفی کرد، یا اینکه چند روز پیش تولد زیبا! بود، اینکه یکی از مهمترین دوستیهام رو درست روز تولدم از دست دادم و هر سال یادم میاد، یا خیلی از دوستهای دیگه که خوابشون رو دیدم ...
چی داشتن این آدمها که اینقدر خاطراتشون برام زندهاست؟
الان دیگه بعد از گذشت این سالها، هر کدومشون دانشگاه و سر کار رفتن، ازدواج کردن یا بچه دار شدن، بچههاشون رو خونه بخت فرستادن یا خیلی اتفاقهای مهم توی زندگیشون افتاده.
ما کنار هم خندیدیم، گریه کردیم، بازی کردیم، حتی دلخوری و قهر و آشتی داشتیم؛ کنار دلنگرانیهای همدیگه بودیم و برای هم دعا کردیم ولی هیچ کدوم از اون روزها فکر نمیکردیم شاید این دفعه، آخرین روزی هست که ما همه کنار هم هستیم.
اینکه کدومتون، چه روزی، ممکنه از اینجا رد بشه و این متن رو بخونه رو نمیدونم ولی این رو بدونین که یکی اینجا هست که تا ابد یه گوشه از فکر و قلبش جا دارید.
| قـالـِبْ هاے ژانْدارڪْ |
