دِت
یعنی دختر
از لحظه ای که به دنیا اومد تا روز تولد یک سالگیش، تقریبا بیشتر روزها کنار هم بودیم، تا این کرونای لعنتی اومد و همه ما رفتیم توی قرنطینه. دیگه منی که همه کارهای یه نوزاد رو (غیر از حموم بردن) براش انجام داده بودم، فقط از یه صفحه چند اینچی میتونستم ببینمش ولی اون انگار راضی نبود. اونی که فقط با من تنها میموند و تنهایی های خاله و خواهرزاده ای با هم داشتیم و با هم کلی رفیق بودیم، اکثر مواقع موقع ارتباط تصویری فقط برای من اخم میکرد! راه رفت، دندون در آورد، شروع به حرف زدن کرد، ولی من کنارش نبودم که ببینم و ذوق کنم. امروز بعد از نزدیک شیش ماه رفتیم خونه شون. هی با دستهای کوچولوی یک سال و نیمه اش صورت و موهای مامان و من رو ناز میکرد. قلبم جا موند
| قـالـِبْ هاے ژانْدارڪْ |
